گاهی اینطور می شود. خسته می شوم، گیج و بی حوصله، حس عجیبی شبیه میل به خوابیدن در شب امتحان، آن هم وقتی درسهایت را نخوانده ای!! اگر کسی بپرسد چرا گرفته ای؟ جواب می دهم "دیشب خوب نخوابیدم". اما به خودم دروغ نمی گویم به خودم می گویم " آره حالم خوب نیست. باز انگار داره توی سرم طوفان می شه"!!!
و حالا باز در سرم طوفانی شده! از آن احساس ها که گاهی به خودت می گویی کاش می شد بروم توی یک جزیره دور و چند وقتی همه کس و همه چیز را رها کنم.
در سرم طوفانی شده! فکر می کنم حالا توی این طوفان باید دنبال چه چیزی بروم؟ چه چیزی را نگه دارم ؟ چه چیزی را رها کنم؟. آن وقت دستم را می گذارم روی پیشانیم و سعی می کنم با دستم تکیه گاهی برای سر طوفان زده ام بسازم.
در سرم طوفانی شده! از خودم می پرسم برای چه دلواپسی و برای خودم توضیح می دهم که به ظاهر در سرم همه چیز سر جای خودش هست اما با چنان سستی ای که حتی نفس های یک نوزاد هم ویرانش می کند و به خودم توصیه می کنم که شیرموز بخورد و شیرینی مصرف کند و اگر خوب نشد پوکساید هم می تواند کمک کند.
در سرم طوفانی شده! دستم را روی پیشانیم فشار می دهم. می دانم به هر حال هر طوفانی تمام می شود، کافیست تکیه گاه خوبی برای سرم بسازم.
و در چیزی شناور شده ایم، بسیار گل آلود ... گاه گمان می کنیم که کاش به جای دیدن رنگ گل آلود آب، خنکی اش را حس می کردیم و نمی توانیم چنین کنیم و این سئوالی است اساسی که آیا ما بسیار بدبینیم یا آب بیش از حد گل آلود؟!!!

شاعرانه
گفتا تو از کجایی کاشفته مینمایی؟
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری؟
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی؟
گفتم که خوش نوایی از باغ بینوایی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم به می پرستی جستم ز خود رهایی
گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی
گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی؟
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی؟
گفتم از آن که هستم سرگشتهای هوایی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند؟
گفتم حدیث مستان سرّی بود خدایی
عاشقیت
نمی دانم دیشب چه خوابی دیدم که صبح هوای عاشقی به سرم زده بود!!! فقط یادم بود که توی خواب در یک محله غریبه گمشده بودم و کسی وسیله مهمی را دزدیده بود و بعد هن هن کنان توی یک خیابان سربالایی پیاده می رفتم و ماشین گیرم نمی آمد... خلاصه چیزی که یادم می آید کم از دنیای بیداری نداشت و هیچ چیزش عاشقانه نبود اما صبح دلم می خواست عاشق باشم .!
از هوایی که به سرم افتاده بود بچه شده بودم، در راه محل کارم زیر لب شعر می خواندم و بی خیال آدم ها لبخند می زدم . تا رسیدم اینجا و بعد ازصبح تا به حال دو تا جلسه داشتم و دیگر شعر نخواندم. در جلسه مهمترین آدم جلسه بوذم!!! مدام چای خوردم و شمردم 4 تا دروغ گفتم، البته دروغ که نه، در واقع به دل آدمها حرف زدم و همه چیز به خیر خوشی تمام شد.
حالا دوباره نشسته ام، همه رفته اند برای ناهار و من یادم آمده که صبح هوای عاشقی به سرم افتاده بود.
فرقی نمی کرد
ناراحتم، کلافه ام، حتی جایی برای درد و دل نکردن نیست، بعضی گره ها وقتی در موردشان حرف می زنی انگار محکم تر می شوند. اما به هر حال با تمام خود خوری با سه چهار نفری حرف می زنم، نه سبک می شوم و نه راه حلی پیدا می شود. خسته شده ام، توی سکوت راه می افتم و سوار مترو می شوم و سر از هفت تیر در می آورم، می روم الکی و از سر عادت به کفش فروشی همیشگی می رسم!!!
توی کفش فروشی پسری که سرش توی کامپیوتر است، مدام نرخ ارز و سکه را می خواند و من از بین کفش ها یکی را که چندان هم ارزان نیست انتخاب می کنم، نمی دانم چرا این را انتخاب کرده ام، بهاره است، نه تناسبی با فصل دارد نه با سلیقه من.!!! اما می خرمش پیش خودم فکر می کنم چه فرق می کند!!!
کارت بانکم را که برای حساب کردن پول کفش به فروشنده می دهم یادآوری می کنم که تخفیف فراموش نشود! جمله ای از سر عادت برای منی که حتی قیمت کفش را هم درست نگاه نکرده ام... حتی کارت و پرینت دستگاه را که به دستم می دهد به پولی که برداشته نگاه نمی کنم، پیش خودم فکر می کنم چه فرق می کند هزار تومان بالا یا پایین.
کفش را بر می دارم و به سمت در می روم، حواسم به بحث فروشنده ها سر قیمت ارز و سکه است و نزدیک است بخورم به در و البته نمی خورم!!!
پاهایم از پوشیدن ودرآوردن کفشها درد گرفته، سوار اولین تاکسی می شوم . صندلی جلو دختری نشسته که با موبایلش حرف می زند، عقب می نشینم و کفش را مثل جنازه یک بچه روی پاهایم می گذارم !!! نه من مقصد تاکسی را درست می پرسم ونه راننده مقصد مرا. پیش خودم فکر می کنم چه فرق می کند بلاخره دارد جایی توی همین شهر می رود شاید همانجا که من می روم... همانطور که با نگاهی ملتم زده خیره شده ام به جعبه کفش یک لحظه یاد ولخرجی ام می افتم و فکرم می رود سراغ حساب و کتاب پولهایم و آخر ماه و قسط و... اما ذهنم زود بر می گردد سر جای اولش؛ هنوز یادم نرفته که کلافه باشم و دلم یک درد دل حسابی بخواهد برای کسی که واکردن گره ها را بلد باشد.
با حالت هیجان زده خاص خودش و با اون هیکل یه وجبی و کله گنده و چشمهای شیطون، روی مبلها بالا و پایین می پره و در حالیکه صداشو کلفت کرده هی تکرار می کنه من "قویه شجاعم"
می خندم می گم پس حالا حالا تو رستمی؟ با همون صدا می گه نه من "پیتر پارکرم"
می گم پس دادا (داداش) رستمه؟ با صدای آرومتری می گه نه دادا "بن تنه"
میگم پس بزرگ (بابا بزرگ) رستم دیگه؟ با اعتراض می گه اونکه شیر شاهه
با خنده می گم پس بابایی رستم قهرمانه!!! انگار که از بی فکری من کلافه شده باشه می گه نه بابایی که هیولای بنفش قهرمانه
موندم چی بهش بگم. من براش قصه های رستم رو تعریف کردم اما انگار دیر شده بوده!!! بچه ها قهرمان می خوان اگه رستم نبود، هیولای بنفش کارخانه هیولاها جاشو می گیره خوب...
فال روز
و ما اینگونه پیش بینی می کنیم که:
اگر آدم پر مدعایی بودید که با وجود دانش فنی و تخصصی خیلی کم می توانستید ظرف چند دقیقه کل دیدگاه هایتان را 180 درجه تغییر دهید و مدعی شوید که مشکل از بدفهمی شنونده است، حتما مدیر پروژه خواهید شد.
البته اگر این توانایی ها در شما رشد کند و قدرت بازیگری شما بهتر شود، احتمالا جایگاه های بهتری نیز نصیب شما خواهد شد.
کلام
این کتاب کوچک جلد سرمه ای رو سالهاست که همه جا و همه وقت با خودم دارم. ممکن نیست که بازش کنم و آرامش بهم برنگرده، حتی وقتی حرفهایی به ظاهر تلخ و گزنده داره:
گفتم که روز عشرت دیدی که چون سرآمد
گفتا خموش حافظ کین غصه هم سرآید
نظرات ()
