خورشید
به چند تا دلیل ناچارم امروز یه خاطره از زمان بچگی رو به خودم یادآوری کنم تا یادم نره که " آن که آورد مرا باز برد بر وطنم":
وقتی خیلی بچه بودم گاهی وقتی هوا داشت تاریک می شد ناگهان نگران می شدم که نکنه دیگه روشن نشه!!! بعد خودم رو دل داری می دادم که خدا پشت کوه ها هزاران خورشید داره و هر روز یکیشون رو میذاره تو آسمون!!!. و حق با من بود خدا هیچ وقت آسمون رو بدون خورشید نمی گذاره...
1- من دارم یه کار تحلیل محتوا رو ارزشگذاری می کنم و برای این کار احتیاج دارم که یه سری افراد خاص روی ارزش های شناسایی شده از متن ارزشگذاری مجدد بکنن. این آدمهای خاص باید وکیل، پزشک، حسابرس، روانشناس، فیلسوف،جامعه شناس یا کارشناس مذهبی باشند. حالا راستش برای پیدا کردن تعداد کافی از افرادی که این تخصص ها رو داشته باشن واقعا به مشکل برخوردم در نتیجه اگه خودتون این تخصص ها رو دارید یا کسی رو می شناسید که میشه از کمکش استفاده کنم حدود ثد (صد) هزار بار ممنون میشم بهم بگید.
ما و هفته آینده
١- تا شنبه بعد باید یه برنامه استراتژیک یه طرح ساختار و فرمول های کامل محاسبه اهداف رو تحویل بدیم.وگرنه خودمون می دونیم.
2- جزوه 250 صفحه ای تئوری های فلسفی استاد را بخونیم و مسائل عملیاتی را بر اساس اون بازتحلیل کنیم وگرنه بیرون
3- روش های فلسفی کتاب تئورویهای تجویزی فلسفه رو بخونیم و دسته بندی های جدید خودمون رو ارائه بدیم.
4- طرح تحقیقاتیمون رو اصلاح کنیم وگرنه صفر
5- بنده خودمو رو اصلاح کنم که آدم بشم که استاد از من خوششون بیاد
6- امتحان امروز رو گند زدم یعنی وسطش از سردرد دیگه نتوستم سئوال ها رو بخونم
حالا اگه زنده موندم هفته های دیگه می نویسم اگر نه که حلال کنید.در ضمن اگه کسی بتونه منو از درس خوندن ببرونه واقعا هنرمنده.
خوشبخت
نمی تونم احساس خوشبختی کنم چون به اندازه یکی دیگه بدبخت نیستم!!!
ریشه
با دیدن بعضی از رفتارهای آدمهای دیگه و حتی خودم برای خیلی چیزها غصه خوردم و می خورم اما اینقدر که امروز از بحث داغ توی مترو در مورد ویکتوریا و ققنوس و اون شاهه که زنش دوست پسر عموشه!!! و اون هنر پیشهه که شده زن بابای دختره!!! غصه خوردم، ناراحت نشده بودم.
میگن تا ریشه در آب است امید فرجی هست!!! ریشه آدمها هویتشونه فرهنگشون ارزشاشون، ادبیاتشون، هنرشون و از همه مهمتر خانوادشون این قصه هایی که اینها با این شور و شوق تعریف می کردن مثل اسیدی بود که هر ریشه ای رو می خشکوند و من به خودم می پیچیدم که آخه چرا باید این قصه ها اینقدر برای این آدمها جذاب باشه اونقدر که با غریبه ها در موردش همکلام بشن و اون داستانهای واقعا بی معنی رو با صدای بلند تعریف کنن و در مورد آخر و عاقبتش نظر بدن!!!
نظرات ()
