همدردی
درس ها هر روز سخت تر می شه، تقریبا همه ما این روزها گیج و گرفته ایم. اون هم این هفته خیلی گرفته بود اما امروز بیشتر از هر روز تو هم بود. هرچی باهاش حرف می زدیم هیچ واکنشی نشون نمی داد. وقتی رفت تازه یکی از بچه ها تعریف کرد که دیروز پولی رو که وام گرفته بوده جلوی در بانک ازش دزدیدن!!! دلم گرفت مبلغ پول زیاد نبود اما برای دانشجوی زن و بچه داری که درآمد ثابتی نداره، یه فاجعه اقتصادی بود... دلم می خواست بهش زنگ بزنم و دلداریش بدم اما اول از همه ترسیدم که دچار سوء تفاهم بشه که چرا یه خانم همکلاسی اینقدر دلسوزی می کنه!!! و بعد هم خوب نگران ته مونده غرورش بودم، مطمئن بودم با اعتراف به اینکه چه ضربه ای خورده داغونش می کنم. به هر حال کاش می تونستم کاری بکنم و کاش می دونست که چقدر بخاطر هم چیز باهاش همدردی می کنم.
کار من
روز- داخلی- ساعت 7:55
راهرو کم نور و دلگیر است، طبق معمول دلتنگ می شوم . کلید را از نگهبانی می گیرم و بعد از یک سلام و صبح خیر مختصر و سریع از کنار خانمهایی که دور هم جمع شده اند تا مناسک احوالپرسی صبحگاهی را به جا بیاورند می گذرم. می دانم با این رفتار به عنوان دختره مغرور گند دماغ نائل می آیم ولی با فکر کردن به حرفهایی که خیلی از آنها پشت سر بهترین دوستانشان می زنند ترجیح می دهم مغرور و... باشم تا دوست آنها.
مهتابی سفید، دیوارهای سفید و کرکره کرم، این یعنی یک اتاق کار، جایی برای حداقل 8 ساعت زندگی!!!. در این فضای بیرنگ اگر باسلیقه باشی یکی دو پستر به دیوار می چسبانی، گلدان می گذاری (اگر نور اتاق کافی باشد) و دلت را به پس زمینه Desktop خوش می کنی که شاید از این حجم سفید کسالت بار خلاص شوی. من به جای همه اینها به کار پناه می برم برای همین به محض باز کردن در اتاق به سراغ کامپیوتر می روم ...
ساعت 10 – روز- داخلی
اتاق ما پرجمعیت است اما معمولا فقط من و خانم همکار اینجا هستیم چون آقایون غالب روزهای هفته به بهانه بازدید به دفتر سر نمی زنند. ... صدای ملچ ملچ آدامس جویدن خانم همکارم عصبیم کرده است ولی نمی شود چیزی گفت...اه لعنت به این عددها چرا اصلا به هم نمی خورند مجبورم همه را دوباره چک کنم. تمام صورت وضعیت ها و محاسبات وضع مطلوب و... را کپه می کنم جلویم واقعا ممکن نیست ظرف 2 ساعت این کار را تمام کرد به همکارم نگاه می کنم که ببینم می شود از او کمک خواست یانه...به نظرم مشغول sms زدن است نمی خوهم مزاحم شوم پس حرفی نمی زنم... رئیس وارد می شود . سلام می کنم همکارم هم متوجه او می شود و سرش را بلند می کند ... محاسبات پروژه خدمات شهر ری تمام شد خانم... با استیصال می گویم نه متاسفانه یه کم بیشتر از اونیه که فکر می کردم اگر... (می خواهم بگویم اگر کسی باشد که یک ساعتی کمک کند )... رئیس حرفم را قطع می کند خیلی خوب پس تا ساعت 1 آماده اش کنید بعد به طرف همکارم بر می گردد.. شما چطورید خانم... همکارم لبخندی می زند و می گوید ممنون... از حق نگذرم رییسم آدم پرکاری است اما رفتارش خنده دار است چون رییس سخت گیر من حتی به فکرش هم نرسید که بپرسد توی این هیر و بیر سمینار و پروژه -زوقتی یه هفته تا استارت مونده- آقایون همکار تشریف بردن از چی بازدید کنند!!! و خانم همکار این طور خوش و خرم موبایل به دست چه می کند!!!... رییس باز به طرف من بر می گردد و می پرسد کاری ندارید شما؟ عقلم می گوید بگوکمک!!! ولی نمی خواهم نا امیدش کنم پس فقط می گویم نه انشاله ساعت 1... نشسته ام پشت میز و یکریز حساب می کنم
رهگذر
اینچنین در مسیر باد ایستاده ام به آن امید که طوفانی سهمگین مرا ویران سازد
آتشی مهیب ویرانه هایم را به خاکستر بدل کند
و آنگاه
سیلابی خروشان خاکسترهایم را به دریا بسپارد.
صبحگاهان
روز، خارجی، ساعت 7 حوالی یکی از بزرگراههای تهران
با طمانینه اما خیلی تند راه می روم. در کشورهای دیگر انداختن آب دهان روی زمین جرم است اما در کشور ما نه تنها جرم نیست بلکه به ویژه در ساعات اولیه روز امری رایج به شمار می آید به همین دلیل و برای ندیدن نتایج عملکرد صبحگاهی برخی همشهریان محترم سرم را بالا گرفته ام و به هیچ وجه پایین را نگاه نمی کنم. از کنار سطل زباله که رد می شوم البته دیگر بالا گرفتن سر فایده ای ندارد بنابراین آماده می شوم تا چند دقیقه ای تنفس نکنم...
به اتوبان می رسم لاین غرب به شرق کاملا خلوت است اما در لاین شرق به غرب ماشین ها به هم چسبیده اند. ازدحام هوا را سنگین کرده است. قبلا استادم در جواب این حرفم که " فقط در تهران در اتوبان هم ترافیک می شود" گفته بود که در آلمان و آمریکا و.. هم ترافیک اتوبان را دیده است و من ته دلم گفته بودم " شاید همینطور باشد اما نه ساعت 7 صبح" از پل عابر رد می شوم. ...اه نگاهم به زمین افتاد....
از پل که پایین می آیم چشمم به یکی از همکلاس های دبیرستانم می افتد؛ کنار اتوبان ایستاده ... خیلی وقت بود که دلم می خواست ببینمش اما وقت ندارم که جلو بروم، دیر می شود... باید سوار تاکسی بشوم... زنی از کنارم رد می شود چند قدم برمی گردد و می گوید خواهرم من اینجا غریبم شوهرم... لازم نیست باقی جمله را گوش کنم. از ته دل متعجبم آخه مگه گدایی اداره است که اینا ساعت هفت صبح کارت می زنن!!!
... مرد جوون کنار دستم با اعتراض می گه "آقا این مسیر 450 تومنه" راننده اخم می کنه و غر می زنه جوون می گه " پس نگهدار پیاده شم" راننده با منت می گه "نه آقا 50 تون ارزش این حرفها رو نداره بیشین". اگه چیزی نگم منم باید 500 بدم بنابراین حرف مرد جوون رو تایید می کنم اینبار راننده با تغیر می گه "500 تومنه نمی خوای پیاده شو" بعد شروع می کنه غر زدن به زنا که هزار جور خرج ادا اطوارشون می کنن دو تومن پول تاکسی زورشون می یاد بدن و... وسط اتوبان نمی تونم پیاده بشم (راننده هم اینو می دونه که داره تخت گاز می ره) می دونم نباید چیزی بگم چون به قول دوستم اینجور مواقع هرچی بشنوی گردن خودته پس سکوت می کنم تا چیزهای تازه ای در مورد زنها یاد بگیرم...
بهار
جلوی آینه می ایسته و به تارهای سفید لابه لای موهاش نگاه می کنه، به آینه نزدیک تر می شه و شوره های کف سرش می بینه و موهای شقیقه هاش که کم پشت شده رو لمس می کنه. بر می گرده طرف پنجره و همونطور که زل زده به درخت خشک توی حیاط سعی می کنه به یاد بیاره که کی برای آخرین بار بهار شده بود!!!
نظرات ()
