نوشته های بانوی مهر و ماه

 

امسال با خرید هر چی که مظهر هفت سین باشه مخالفت کردم و مامان توی سکوت تاییدم کرد. فقط سبزه کاشت. اونم سبزه یه چیز عجیب " قرفه"!!! می گه قرفه مزه اش کمی تنده ولی داروییه، یه جور درمون تند اما نه آزار دهنده. خوشم می یاد از ساقه های قرمز رنگ و برگهای صورتی این سبزه ای که مامان کاشته!!! هرچند خیلی کند رشد می کنه و شاید تا سیزده به در نشه گره اش زد!!! اما خوب ما هم صبوریم به وقتش گره اش می زنیم.

و حالا آزوهای نورزانه:

نوروزتون پر از روزهای نو باشه، امیدوارم توی روزهای نو چیزهای نو منتظرمون باشه. سلامت رو برای همه آرزو می کنم که می دونم نعمتی از اون بالاتر نیست و برای هر کدومتون به وسعم هزار آرزوی خوب دارم. اینها رو شاید براتون باید تو بلاگ خودتون بنویسم ولی حالا فرقش چیه!!! همین جا دید و بازدید رو یک جا انجام می دیملبخند

حمیده نازنینم، امیدوارم دغدغه هات تموم بشه و خیلی زود من و تو هانیه، مهمون من بریم دربند، که تو شادی هانیه رو ببینی و بخندی و من از شادی تو شاد بشم.

مهدیس گلم، امیدوارم قلب بزرگت به آرامشی که دوست داری برسه، می دونم دلواپسی های تو یکی و دو تا نیست اما مطمئنم لطف خدا به نازنینی که دلش برای تک تک آدمهای دور و برش می تپه هم یک ذره و دو ذره نیست پس برات همان آرزویی رو می کنم که دانم و دانی!!

مهسای عزیزم، واقعا دلم می خواد امسال فرصتی باشه که از نزدیک ببینمت، امیدوارم اونچه که دوست منو اینطور غمگین کرده زود تر بهبود پیدا کنه، هرچند که برای اهل دلی مثل تو این ها هم مایه خیره.

طرفه خوبم، نمی دونم چطور باید در مورد تو بگم. من همیشه مجذوب قلمت هستم که اینطور توانمنده. این رو برای خودم آرزو می کنم که امسال بیشتر و با جدیت یک نویسنده بنویسی و البته داستان بنویسی، چیزی برای شرح یک شهر، تا رسالت قلم که تعظیم به هنره انجام شده باشه.

حمید عزیر، آخر اومدی چون ترتیب سن رعایت بشه، شاعرها باید شعر بگن و این آرزوی من برای توست که شاعر شعرهای زیادی باشی. در جایی که تو ایستادی ذهن مدام در حال رفت آمده، شادی و غم گاهی بدون مرز هستن و البته دغدغه های روزمره هم هست، و من آرزو می کنم که همه این ها از تو شاعر بهتری بسازه.

 برای مجید، پندار پارسا، رها و سپیده که گاهی به اینجا سر می زنن هم آرزوی شادی و سلامت دارم.

   + ماه بانو ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

بدون شرح

آنچه می خوانید کاملا بدون شرح افکار ابن سینا در خصوص جایگاه خانواده در مدینه فاضله است. ذکر این نکته ضروری است که جملاتی که می خوانید کلا نوشته بنده نیستند:

ازدواج پیوند دهنده ی زن و مرد و عامل پدید آوردن خانواده است . تعدد خانواده ها وخانوارها نیز به تشکیل جامعه و اجتماع می انجامد . بنابراین ، ازدواج به سه دلیل صورت می گیرد :
اول . مهم ترین عامل درپیدایی خانواده ، نیاز بشر به غیر است . انسان بدون کمک دیگران و به تنهایی ، قادر به ادامه ی حیات وتأمین نیازهای جسمی و روحی خود نیست .
دوم . ازدواج وسیله ای مناسب و مطلوب برای توالد و تداوم نوع بشر است .
سوم . محصول ازدواج ، کودکانی هستند که پس از رشد ، عصای دست پدران و مادران ناتوان ، عاجز و پیر می شوند . از این رو ، ازدواج بیش از آن که تأمین کننده ی نیازهای فردی باشد ، تأمین کننده ی نیازهای جمعی است . در نتیجه ، بعد اجتماعی ازدواج از بعد فردی آن برجسته ترمی نماید . (14)
در ساختار سیاسی خانواده ، مرد در رأس قدرت قرار دارد و او است که مدیریت و کیاست خانواده را بر عهده می گیرد ، بردیگران فرمان می راند و دیگران از او اطاعت می کنند . اما مرد خانه در اداره ی خانواده ( جامعه کوچک )، باید به سه اصل توجه نماید و سیاست و اداره ی خانواده را بر آن اصول قرار دهد . (15)
1- باید بداند که « بهترین زن آن است که عاقل ، دیندار ، شرمگین ، زیرک ،دوستدار ، زاینده ، کوتاه زبان ، مطیع ، یک دل ، امین ، گران سنگ و خادم شوی [شوهر] باشد و مال اندک شوی را از طریق اقتصاد ، فزونی دهد و با خوی خوش ، غم های او را بگسارد و اندوه او را تسکین دهد . »
2- احترام به زن ، رعایت حال او ، تأمین نیازهایش و تربیت او بر عهده ی مرد است تا زن بتواند به وظایف و تکالیف خود عمل نماید .
3- مرد باید زن را به کاری مشغول کند ؛ زیرا زن بیکار توان ، همت و وقتش صرف کارهای بیهوده می شود . (16)
ابو علی سینا توصیه های مذکور را به آن دلیل ابراز می دارد که خانواده را اساس اجتماع می داند ، سلامت آن را به سلامت اجتماع پیوند می زند و آگاهی از این مسائل و به کار بستن آن را برای مردان ، که در رأس این دو جامعه ( خانواده و اجتماع ) قرار دارند ، ضروری می شمرد .

   + ماه بانو ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

من جام جمم

از سنگینی مشمی های کتاب توی دستم یک وری شدم. خودم رو که به تاکسی می رسونم دیگه تقریبا نفسم بالا نمی یاد. دوست ندارم با این همه بار و بندیل عقب سوار بشم ولی یه پسر جوون کنار در جلو ایستاده، در عقب رو باز می کنم و سوار می شم. پسر سرش رو می آره توی ماشین و  یه سیگار از تو کیفش درمی یاره، کمی از ماشین فاصله می گیره و در حالی که داره با موبایلش شماره می گیره، سیگار رو روشن می کنه. همسفیری رو می زارم توی گوشم از شنیدن صدای آهنگ مورد علاقم لبخند کم رنگی روی لبم می شینه.

من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ

بر می گردم و یه آن نگاهم به ه پسر جوون می افته، صدای فریاد پسر رو می شنومم، داره توی گوشیش داد می زنه:

اسکل برو بهش بگو جوش نده،

شمع سحرم ولی چو بنشستم هیچ

ببینم یه ساعت که من نیستم می تونی گند بزنی به همه چی،

افسوس که بی فایده فرسوده شدیم

حالا تا تو تکون بخوری من رسیدم

در رو باز می کنه می شینه توی ماشین و با غیض به راننده می گه برو آقا، من دو نفر حساب می کنم.

وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم

راننده راه می افته...

   + ماه بانو ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

حس من ما

خیلی بده شاید بشه گفته بدترینه که به جایی برسی که دلت برای خودت بسوزه، بده که مادرت برات دل بسوزونه و تو بدونی که راست می گه!!!

 بده که دلت برای بچه ها بسوزه و وقتی فکرت رو با صدای بلند می گی همه بدونن که تو راست می گی!!!

 بده که بگی دلم برای جوونی خودم که رفت و میره می سوزه، دلم برای بچگی هام می سوزه، دلم برای پیری هام شور می زنه!!!!

بده که جلوی آیینه وایسی و کسی رو نبینی، بده که ........

بده که دلت به حال خودت بسوزه.  

   + ماه بانو ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

انتظار

من منتظر چی هستم؟ چشمم درد می کنه و نمی تونم صفحه مانیتور رو نگاه کنم اما با وجود این درد آزار دهند از جلوی کامپیوتر بلند نمی شم.!!! دو سه روزه که مدام ایمیلم رو چک می کنم، به بلاگم سر می زنم، صفحه اول پرشین بلاگ رو می خونم، هی خبرهای صفحه اول یاهو رو چک می کنم وقتی هیچکار دیگه ای ازم بر نمی یاد می نویسم ولی نه آرامشی در کار نیست... تو دلم آشوبه خدایا!!! من منتظر چی هستم؟؟؟

   + ماه بانو ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

بدویدن

با این حال و اوضاع فرق نمی کند که با چه سرعتی و در چه جهتی بدوی، آخرش همانجا که بودی هستی، درست مثل دونده ای که ساعت ها روی ترید میل تایوانیش دویده باشد.

   + ماه بانو ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

فیس بوک نایس

1- همین الان یک خانمی اومده توی یه برنامه ماهواره ای می گه که شوهرم بهم خیانت کرده و توی فیس بوکش برای یه خانم پیغام گذاشته " نیستی! یه وقت پیدات نشه ها! کجایی؟" اولش تو دلم گفتم: یعنی این واقعا نشونه خیانته؟ یعنی خانم عزیز توی این جامعه قشنگ جایی بهتر از فیس بوک نبود که آدم خیانت بکنه؟ بعدش یاد آقای همکار چند سال قبلمان افتادیم که به کبوترهای ماده هم نظر داشت چه رسد به فیس بوک و اصولا معتقد بود که خیانت عیبی نداره! گندش می کنن این زنها!!!  

 

2- توی کافی شاپ یه دختر خانمی که تازه رفته استرالیا داره برای دوستاش تعریف می کنه خیلی اونجا "هپیه" صبح می ره سر کار همه همکاراش " نایسن" بعد الظهرها میاد خونه. همسایه هاش خیلی " کایندن" دو تا بچه نمکی دارن. نیم ساعت توی وان " ریلکس" می کنه. حمومش خیلی " نایسه" خیلی دوسش داره. بعد یه ماست میوه از تو یخچال بر می داره و جلوی پنجره می خوره. " ویو" پنجرش " نایسه" خیلی آرامش بخشه. خلاسه که خیلی " هپیه" هرچی بگه کم گفته!!!

   + ماه بانو ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

دلتنگی های من

این روزها به یادشم،

بعضی غریبه ها خیلی آشنا هستن، خیلی زیاد!!! ده سال پیش بود که برای اولین و آخرین بار از نزدیک دیدمش. مثل همیشه در حال خندیدن و شلوغ کردن داشتیم از کلاس 610 به کلاس 612 می رفتیم . توی راهرو ایستاده بود. آروم و ساده بود و برای من مظهر دانش و آرامش. استاد از نگاهمون فهمید که چقدر دلمون می خواد باهاش صحبت کنیم، ما رو بهش معرفی کرد و ازش خواست با ما عکس بگیره. عکسهایی که بعد از سال ها حالا برام معنی پیدا کرده. و حالا چقدر دلتنگشم، فقط می تونم بگم:

"هر کجا هست خدایا به سلامت دارش"

 

پ. ن: راستی این روزها خیلی دلتنگ استادم، تا نرفته بود حتی اگر دیر به دیر ازش سراغ می گرفتم باز حس دلتنگی نمی کردم ولی حالا که رفته نبودنش برام محسوسه!!!

   + ماه بانو ; ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

نام من

دشوار است اگر نامی نباشد که خود را به آن بخوانی و من با این دشواری زندگی می کنم زیرا من بی نام ترین آدم زمین هستم. نامی برای من بیاب و مرا به آن بخوان. شاید نام گمشده ام را در صدایت بیابم.

شاید تمام عمر نا مهربان بودم اما امروز به یاریم بیا، نامی برای من بیاب و آنگاه مرا به نامی بخوان که من باشم.  

   + ماه بانو ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

آرمان شهر

این روزها دارم انواع و اقسام مدینه های فاضله رامی خوانم. چقدر آرمان، چقدر شهر، چقدر آرمانشهر!!! و خود حدیث مفصل بخوان از این مجملفرشته

چه بامزه: داشتم با آب و تاب سر کلاس از طرح آرمانشهر صحبت می کردم که یک دانشجوی دکترای با سوادی (به با سوادی خودم) که قراره مثلا مبانی فلسفی یه علم رو یاد بگیره، با اعتماد به نفس پرسید "خوب این فارابی کیه؟"... با این حساب به علت تمایل روز افزون به مطالعه اگر تا دو سال دیگه یکی از شما پرسید حافظ چی رو اختراع کرده؟ یا ابن سینا رو باید با سس قارچ خورد یا سس سیر؟ اصلا تعجب نکنید.  

   + ماه بانو ; ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٩
comment نظرات ()

مارمولک

دیشب خواب می دیدم که دارم یه مارمولک چاق رو با نون برربری می خورمسبز، تا نیمه های کار اصلا هیچ حس بدی نداشتم. ظاهرا برای اطرافیانم هم این خوردن چیزی عادی و نوعی غذای معمولی بود اما ناگهان حس بدی پیدا کردم. نیمه بدن مارمولک مشمئزم کرد و با این وجود احساس می کردم ناچارم تمومش کنم. اول سعی کردم تمومش کنم، درست مثل یه مراسم آیینی!!! ولی دیگه ممکن نبودنگران، نمی تونستم به خوردن ادامه بدم، متعجب از خودم می پرسیدم چرا خوردمش؟!!! چرا حالم بهم نخورد؟ چرا بقیه چیزی نگفتن؟ ...

طبق معمول همه خواب های بد اینجا از خواب پریدم اما اون مارمولک حتما هنوز جایی داره به خوردم میره!!! کاش زودتر متوجه اون موجود چاق مشمئز کننده بشم.

از این خواب مشمئز کننده می خوام به یه بازی برسم، من حمیده، مهدیس، مهسا، طرفه و مجید رو به این بازی دعوت می کنم. بازی اینه: سعی کنیدمارمولک زندگیتون رو پیدا کنید.

   + ماه بانو ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٧
comment نظرات ()

وصل

نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟

بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد؟

.

.

.

گفت به اندازه چشمانم دوستت دارم اما اگر بمیری با چشمانی نابینا دوباره عاشق خواهم شد...

   + ماه بانو ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢
comment نظرات ()