فصل ادای نذرهای دیروز، فصل دخیل بستن های جدید...
به دلشوره افتاده ام، نکند درخت نذر خشکیده مرا کنده باشند!!!
چقدر اون رنگ های سفید و صورتی چشمک می زدند. چقدر دلم می خواست یکیشون و بپوشم یرم سر کار!!! برم دانشگاه!!!!!!!! برم پارک تاب بازی کنم.
چه چشمکی می زدن...
جنگجو
مادربزرگم زن قد کوتاه و چاقی بود که از وقتی من به یاد میاوردم از پا درد می نالید و تقریب اصلا راه نمی رفت مگر به ضرورت. با این وجود پیرزن خیلی تمیزی بود، هفته ای دو بار می رفت حموم و هر روز لباس هاشو عوض می کرد. موهاش رو هر ماه با رنگ حنا قهوه ای می کرد و همیشه ناخن هاش رو سوهان می زد تا بدقیافه نباشن. به سلامتیش هم خیلی جدی توجه می کرد. به هیچ وجه حاضر نبود کاری بکنه که سر سوزنی باعث درد و مریضیش بشه.
مادربزرگ دو تا فرق اساسی با بقیه مادربزرگ ها داشت. اول اونکه اصولا با پیری و مرگ کنار نمی یومد. هرگز اجازه نمی داد کسی سنش رو بپرسه. از پیرزن هایی که اون رو با خودشون مقایسه می کردن متنفر بود و مرگ هم سن و سالهاش رو همیشه به اتفاقی ناگهانی نسبت می داد!!! در واقع میشه گفت که توجهش به ظاهرش و سلامتش هم از نگرانی و ترسش از مرگ و بیماری و پیری ناشی می شد. برخلاف مادربزرگ های دیگه اصلا مهربون نبود، رک و بی ملاحظه و بدبین و شکاک بود و به نظر می رسید بود ونبود ما نوه ها زیاد براش فرقی نداره. مادرم تمام این رفتارها رو به سختی هایی که توی زندگی کشیده بود نسبت می داد و می شه گفت تنها کسی بود که هرگز از او و رفتارهاش گلایه نمی کرد. بالعکس هرچه مادربزرگ بیشتر بدخلقی می کرد مادرم بیشتر محبت می کرد. درست همون طور که یه مادر به بچه لجبازش رسیدگی می کنه!!! براش لباس نو می خرید، غذاهای مورد علاقش رو می پخت، دوست هاش رو دعوت می کرد تا با هم صحبت کنن و سرشون گرم بشه و شب اون رو کنار خودش می خوابوند. این کارهای مادرم باعث شده بود که من دو تا دلیل برای دوست نداشتن مادربزرگ داشته باشم: اول اونکه بدخلق بود و دوم اونکه مثل یه بچه کوچیک سر محبت مادرم با ما رقابت می کرد.
مادربزرگ هرچند تا آخرین روزی که دیدمش هرگز فراموش نمی کرد که قاطعانه مادر شوهر عروسش باشه!!! اما در جواب همه همدلی های مادرم، او هم از بین تمام بچه ها و نوه ها و عروس و دامادها و دوست و آشنا، تنها به مادرم اعتماد داشت. برای همین هم سال های آخر زندگیش رو تقریبا توی خونه ما گذروند. می گم تقریبا چون وقتی پدربزرگم مریض شد، مادر ناچار شد تموم توجهش رو به اون بده . تو این وضعیت که مادر تقریبا تمام وقتش رو توی بیمارستان و بر بالین پدربزرگ می گذروند، مادربزرگ شاید از حسادت به این بچه جدید! شاید از سر ملاحظه کاری؛ رفت خونه عمه و اینطوری شد که وقتی دو ماه بعد توی سن هشتاد و دو سالگی مرد، ما نه تنها پیشش نبودیم بلکه حتی نزدیکش هم نبودیم. در اصل ما توی روستای دور افتاده زادگاه پدربزرگ درگیر مراسم کفن و دفن بودیم!!! همینه که من هیچ آخرین تصویری ازش ندارم، می گفتن روزهای آخر اصلا غذا نمی خورده، خیلی لاغر شده بوده، می گفتن مریض بوده و هذیون می گفته . اما من هر وقت یادش می افتم اون رو می بینم که همون جای همیشگی نشسته و در حالی که زانوهاش رو ماساژ می ده، داره شعر می خونه. تقریبا هر روز همین که یه کم دور و برش خلوت می شد با صدای بلند شروع به خوندن این شعر می کرد:
گر به انبار بری پسته رفسنجان را
گر به کلکته بری کنگره ایوان را
گر تو آباد کنی دق کبوتر خوان را
عاقبت مرگ بیاید و تو حیران مانی
با نگاهی که مادر بزرگم به مرگ داشت و اون فرار ذهنیش از مرگ همیشه برام سئوال بود که چرا این شعر رو می خونه؟ حالا گاهی فکر می کنم تموم بداخلاقی های مادربزرگ تنها برای این بود که به دنیا ثابت کنه که یه بچه است و نباید بمیره. برای همین بود که هر روز بچه تر می شد، بیشتر بهانه می گرفت، کمتر اطرافیانش رو می دید و بیشتر به مادرم پناه میاورد. در واقع اون در حال مبارزه بود، مبارزه ای که بدخلقش می کرد. اما سرنوشت این جنگ محتوم بود و به همین خاطر هم هر روز جنگجوی خسته به خودش یادآوری می کرد که آخرش یه روز این مبارزه رو می بازه. گاهی فکر می کنم مادربزرگ چقدر غصه می خورد، درست مثل هر سردار دیگه ای که ناچاره یه جنگ باخته رو تا آخر ادامه بده، تا آخرین نفسش.
قبلا
قبلا قبل از تمام دنیا شعرهایش را برای من می خواند، قبلا حرفهایش را به من می زد، برای من درد و دل می کرد، امروز اما به من نگفته!
حالا برای من درد دل نکرده، حتی از من پول قرض نخواسته، حتی نیامده خانه ما که صدای تلویزیون را بلند کند و به من که با بد اخلاقی از صدای تلویزیون شاکی شده ام بگوید "بیا بشین اینجا" و بعد در سکوت نگاه کند به سینی چایی که یعنی دارم فکر می کنم و بعد بگوید ولش کن که یعنی دلخور نباش و بعد می گویم.
حالا حتما در جایی از ذهنش من حساب نبوده ام و فکر می کنم یعنی چندتا شعر دارد که برای من نخوانده، چندتا کتاب دارد که به من نشان نداده، چقدر...
آخر قصه
گاهی یه قصه داریم که براش دنبال یه آخر مناسب می گردیم اما غالبا یه آخر مورد علاقه داریم که می خوایم بچسبونیمش به هر قصه ای که دم دستمون بیاد. اولی می شه زندگی کردن اما اسم دومی رو بلد نیستم
.
به چشمامم خیلی میاد
حالم خوب نیست.
این همان جمله جادویی است که "فکر کردن اصلا نمی خواد" و به حال روز من هم "خیلی می یاد" به خصوص به چشمهای پف کرده ام.
این روزها تحت فشارم برای انجام دادن کارهایی که گاهی فکر می کنم بزرگ و سنگینن و گاهی فکر می کنن احمقانه اند.
این روزها در کهکشان گم شده ام فکر می کنم باید بگردم خودم را پیدا کنم و بعد با وسیله عجیب نجاتش بدهم، پیش از آنکه در سیاره ای ناشناخته خوراک موجودات شش سر بدون مغز بشوم.
این روزها دلواپسم، برای هر کس که می شناسم و نمی شناسم.این روزها به اندازه بچه ای که آبنباتش را گرفته اند بهانه گیرم. به اندازه بچه ای که گلدان قیمتی قدیمی را شکسته می ترسم و به اندازه یک آدم بزرگ که سر رسید چک هایش رسیده باشد، مستاصلم. غم و ترس و استیصالی که نمی دانم از کجا آمده اند. شاید فقط عادت کرده ام به این احساسات، شاید هم فقط می ترسم جور دیگری باشم!!!
این روزها اما دلم نمی خواهد به دنیا ببازم. می خواهم باشم، می خواهم زندگی کنم. زنده باشم حتی اگر شده به زور.
کار و بار ما
در محل کار ما یک مدیری بود که ما هر وقت با ایشان در جلسه ای حاضر بودیم محال بود که یکی از این دو اتفاق نیفتد:
1- ایشان از مدیر ما یواشکی توی گوشمان بد گویی می کرد !!! ما هم همانقدر یواشکی و البته خیلی الکی می گفتیم مدیرمان خیلی هم دانشمند و کاردان و اینهاست و کاملا آگاهانه حالشان را می گرفتیم. ایشان هم که برای زیر زبان کشی افاضات فرموده بودند کلی به ما چشم غره می رفتند.
2- ایشان از ما ایرادات علمی می گرفتند ما هم سرتق بازی علمی از خودمان استخراج می کردیم و کار تا حد دعوا و تهدید به ترک جلسه بالا می گرفت. و یکی دو مورد که ایشان کوتاه آمد ما کوتاه نیامدیم و حتی یک بار جلسه را ترکاندیم.
چشممان روشن که اطلاع یافتیم به میمنت ایشان روز 20 فروردین از استان تحت مدیریتشان به تهران جلوس می کنند که بشوند رییس مدیر ما
و به این ترتیب اگر کسی از سرنوشت ما اطلاعی در دست دارد، لطفا تماس حاصل نماید و خانواده ای را از نگرانی برهاند.
موزه
مکان:موزه اصلی کاخ گلستان
یه خانمی که نمی دونم راهنما بود، مراقب بود، یا چی ... بلند میگه "عکس نگیرید، عکاسی ممنوعه". سرباز وظیفه ای که بین جمعیت می گرده جمله خانم رو کامل می کنه "اگر دوربینتون فلش داره عکس نگیرید". همه بی تفاوت به در و دیوار نگاه می کنند انگار اصلا نمی دونن دوربین و عکس چیه. خانم مراقب و سرباز وظیفه برای تذکر دادن به اتاق بغلی می رن. یکی که کنارم وایساده می گه" حمید بدو رفت عکس بگیر"!!!! فکر می کنم عجب آدم بی تربیتی، بر می گردم در مورد کار طرف یه غری بزنم که می بینم جمعیت توی سالن جمعی داران از ایل و طایفشون با ولع عکس می گیرن. یعنی در حالیکه دارن با فلش های دوربینشون رنگ کاشی ها و اشیای تاریخی رو می سوزونن خودشون رو جاودانه می کنن توی تاریخ، ذوق دارن که کسی نمی بیندشون.
مکان: شمس العماره
خانمی که نمی دونم راهنما بود، مراقب بود، یا چی ... تذکر می ده که روی موکت ها حرکت کنید و مراقب باشید که روی کاشی ها راه نرید و کنده کاری های دیوار رو هم لمس نکنید چون صدمه می بینن. همین که خانم میره بیرون خانواده با کلاس و پر احساسی که با من توی اتاق هستن، هجوم می برن به طرف دیوار. متعجب نگاهشون می کنم، مطمئنم اگه خانم نمی گفت که دست نزنید، عمرا می فهمیدن که به قول دختر خانواده و تایید برادرش "این کنده کاری ها رو تا لمس نکنی عمقشون رو درک نمی کنی".
کاری ندارم به کیفیت حفظ آثار باستانی، ما که ادعامون میشه و ولمون کنن هممون یکی یدونه شجره نامه باستانی داریم، خودمون پاش که می افته واسه کلاس گذاشتن یا داشتن یه عکس، حاضریم راحت یه اثر تاریخی رو در خطر خراب شدن قرار بدیم و خوب حتما حق داریم چون ما خودمون هیچ وظیفه ای در قبال دنیا نداریم.
ماه بانو خاله زنک می گردد
ماه بانو در اولین روز کاری در سال 1390 با رعایت ترتیبات زیر حسابی خاله زنک گردانیده شده بوده است :
می گم : این نوری اینها چه فکر می کنند پیش خودشون!!! روز روزش ساعت کار رو کم می کنن حالا وسط عید می گن باید تا 4 بمونید.
همکارم با لحنی پر از دلسوزی می گه: آره برای شما خیلی زور داره!!!
در حالیکه دوزاریم کاملا گیر کرده با خنده ای از سر بلاهت می گم: مگه برای شما نداره؟؟؟
پیروزمندانه می گه: ما نه که باید همیشه به هر حال تا آخر وقت بمونیم عادت داریم. ولی خوب شما یه کم سختت می شه دیگه.
برق از سه فازم می پره!!! یعنی این جمله یعنی چی؟
خوب ساده است یعنی به خاطر دو روزی که من زودتر می رم که برم دانشگاه حسابی کله و پاچه و سیرابی و سایر مخلفات با اجازه دوستان توسط همکاران بار گذاشته می شه
. البته خوشبینانه اش اینه که دوستان کلا چون من دو روز بعدالظهرها نیستم که شاهد گیم بازی کردنشون در ساعات اضافه کار باشم،دلتنگم می شن و با طعنه و کنایه یادآوری می فر مایند که اقدامات اصلاحی را مبذول بفرماییم.
نظرات ()
