با حالت هیجان زده خاص خودش و با اون هیکل یه وجبی و کله گنده و چشمهای شیطون، روی مبلها بالا و پایین می پره و در حالیکه صداشو کلفت کرده هی تکرار می کنه من "قویه شجاعم"
می خندم می گم پس حالا حالا تو رستمی؟ با همون صدا می گه نه من "پیتر پارکرم"
می گم پس دادا (داداش) رستمه؟ با صدای آرومتری می گه نه دادا "بن تنه"
میگم پس بزرگ (بابا بزرگ) رستم دیگه؟ با اعتراض می گه اونکه شیر شاهه
با خنده می گم پس بابایی رستم قهرمانه!!! انگار که از بی فکری من کلافه شده باشه می گه نه بابایی که هیولای بنفش قهرمانه
موندم چی بهش بگم. من براش قصه های رستم رو تعریف کردم اما انگار دیر شده بوده!!! بچه ها قهرمان می خوان اگه رستم نبود، هیولای بنفش کارخانه هیولاها جاشو می گیره خوب...
فال روز
و ما اینگونه پیش بینی می کنیم که:
اگر آدم پر مدعایی بودید که با وجود دانش فنی و تخصصی خیلی کم می توانستید ظرف چند دقیقه کل دیدگاه هایتان را 180 درجه تغییر دهید و مدعی شوید که مشکل از بدفهمی شنونده است، حتما مدیر پروژه خواهید شد.
البته اگر این توانایی ها در شما رشد کند و قدرت بازیگری شما بهتر شود، احتمالا جایگاه های بهتری نیز نصیب شما خواهد شد.
کلام
این کتاب کوچک جلد سرمه ای رو سالهاست که همه جا و همه وقت با خودم دارم. ممکن نیست که بازش کنم و آرامش بهم برنگرده، حتی وقتی حرفهایی به ظاهر تلخ و گزنده داره:
گفتم که روز عشرت دیدی که چون سرآمد
گفتا خموش حافظ کین غصه هم سرآید
شهر من
به خیابان ها فکر می کنم به ماشین های بهم چسبیده و آدم هایی که به زور از فاصله بین ماشین ها رد می شوند. به چراغ های راهنمایی فکر می کنم که زیاد قرمز می شوند و کمتر سبز هستند. به مسافرهایی فکر می کنم که غروب یک روز بارانی منتظر تاکسی ایستاده اند و به موتورها فکر می کنم که با بارها و مسافرهایشان از تمام خیابان ها و کوچه ها می گذرند.
به انتهای اتوبان ها فکر می کنم که به تقاطع های شلوغی می رسند که به خیابان های شلوغی می رسند که به کوچه هایی بدون جای پارک منتهی می شوند. شهر هرکسی زندگی اوست راه هایش، چراغ هایش، آدمهایش و رسیدن ها و نرسیدن هایش. و من هر روز در ترافیک به هم چسبیده ماشین ها به شهرم و به زندگی ام فکر می کنم و امیدوارانه انتظار باز شدن راه را می کشم و به خودم دلداری می دهم که آخرش از بین این دود و ترافیک رد می شوم و سر وقت به همانجا که باید باشم، می رسم.
پ ن: مهم نیست دیگران در مورد این شهر چه فکر می کنند، به هر حال تهران شهر شلوغ و دود گرفته و عزیز من است که بی توقع و با تمام وجود دوستش دارم ؛ همانقدر که هر کس دیگری زادگاهش را دارد.
نظرات ()
