گاهی اینطور می شود. خسته می شوم، گیج و بی حوصله، حس عجیبی شبیه میل به خوابیدن در شب امتحان، آن هم وقتی درسهایت را نخوانده ای!! اگر کسی بپرسد چرا گرفته ای؟ جواب می دهم "دیشب خوب نخوابیدم". اما به خودم دروغ نمی گویم به خودم می گویم " آره حالم خوب نیست. باز انگار داره توی سرم طوفان می شه"!!!
و حالا باز در سرم طوفانی شده! از آن احساس ها که گاهی به خودت می گویی کاش می شد بروم توی یک جزیره دور و چند وقتی همه کس و همه چیز را رها کنم.
در سرم طوفانی شده! فکر می کنم حالا توی این طوفان باید دنبال چه چیزی بروم؟ چه چیزی را نگه دارم ؟ چه چیزی را رها کنم؟. آن وقت دستم را می گذارم روی پیشانیم و سعی می کنم با دستم تکیه گاهی برای سر طوفان زده ام بسازم.
در سرم طوفانی شده! از خودم می پرسم برای چه دلواپسی و برای خودم توضیح می دهم که به ظاهر در سرم همه چیز سر جای خودش هست اما با چنان سستی ای که حتی نفس های یک نوزاد هم ویرانش می کند و به خودم توصیه می کنم که شیرموز بخورد و شیرینی مصرف کند و اگر خوب نشد پوکساید هم می تواند کمک کند.
در سرم طوفانی شده! دستم را روی پیشانیم فشار می دهم. می دانم به هر حال هر طوفانی تمام می شود، کافیست تکیه گاه خوبی برای سرم بسازم.
نظرات ()
