﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>نوشته های بانوی مهر و ماه</title>
    <description>mehrmahbanoonevesht's description</description>
    <link>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>ماه بانو</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 17 May 2012 14:06:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>ماه بانو عقده ای نمی شود</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ج&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;لوی آدمی که خیلی قبولم داره شروع کرد از کارم ایراد گرفتن و ادای رییس های زرنگ رو در آوردن!!! جوری برخورد کرد که انگار یه شاگرد مدرسه رو موقع تقلب گرفته!!! اونم برای کاری که اصلا انجام دادنش به من ربطی نداشت. به هرحال به زعم خودم خانمی کردم و کاری که می خواست آماده کردم و دادم دستش، بعد خیلی آروم بهش تذکر دادم که اولا انجام این کار مسئولیت خودشه نه من و ثانیا حتی اگر کوتاهی از من بوده باز هم مسائل کاری به گروه خودمون مربوطه و بهتره توی جمع خصوصی بیان بشه نه در حضور افراد خارج از گروه؟ صاف نگاه کرده تو چشمامو و لبخند می زنه. نه معذرت خواهی، نه حتی تاسف...میام بیرون و میرم اتاقم اونم تو حالی که خون داره خونم رو می خوره... چند روزی دور و برش نرفتم اما دریغ از یه زنگ یا یه نشونه از تاسف بابت رفتار زشتش. اما دیروز یه دفعه یاد من کردند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;دیروز از صبح هی زنگ می زنه که خانم ... کجاست؟ من سرم شلوغه یعنی خیلی بیش از حد شلوغه؛ به بچه ها می گم بهش بگید هر وقت بیکار شدم می رم پیشش. ده باری زنگ می زنه. بلاخره نزدیک ظهر می رم پیشش. انگار نه انگار که من ئآخرین بار با ناراحتی و دلخوری از این اتاق رفتم بیرون. شرع می کنه به حرف زدن از خودش . محاسنش. یک ساعتی حرف می زنه، هی آسمون ریسمون می بافه که کارش حرف نداره و کل سیستم رو تغییر داده و اصولا برنامه های اون سیستم رو در حد کهکشانی توسعه می ده و... و آخر حرفش اینه که کار از بس خوب و عالیه، آماده نیست!!! و ایشون قبل از تحویل کار، علی الحساب می خواد. منم آخر حرفم یه نگاه یخه. بهش می گم نامه اش رو به رییس دادید دیگه؟ می گه :بله، البته پولش مهم نیست فقط قصدم .... باز یک ساعتی حرف می زنه از اینکه به پول نیازی نداره و کل ماها رو می خره و آزاد می کنه و فقط می خواد مطمئن بشه که قدرش رو می دونن و... حرفاش که تموم می شه با همون نگاه یخ می گم پس خودشون اقدام می کنن انشا اله!!!. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;تو دلم می گم: منتظری من راه بیافتم برم تاخیر کارت رو توجیه کنم و برات پول بگیرم!!! حالا خودت برو پشت در اتاق مدیر وایسا تا بیاد، بعد بابت تاخیر ازش عذرخواهی کن و بعد همه اینها ، اون ژست من که پولدارم و به پول نیازی ندارم رو&amp;nbsp; بگذار کنار و عین آدم بگو پول می خوام... تا یاد بگیری یا مودب باشی یا اگه نبودی، معذرت خواهی کنی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;لطفا تصور نکنید من عقده هام ورم کرده، نه... فقط فکر می کنم از اعتبارم نباید برای آدمی که به اعتبار من احترام نمی ذاره خرج کنم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/post/215</link>
      <author>ماه بانو</author>
      <comments>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/comments/205068/9456383/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205068.post-9456383</guid>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 14:06:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من و دیگری</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اخلاق یعنی مرزی بین من و دیگری وجود ندارد. منطق&amp;nbsp; و رسالت بودنم پاسخی است که به دیگری می دهم. در دنیای اخلاقی حق من&amp;nbsp;از دیگری بودنم در برابر من های موجود ناشی می شود نه از من بودنم برای من. همه اینها یعنی هم تکاملی کامل سیستم وجودی من با سیستم وجودی دیگری و حتی فراتر از آن یعنی وجود به قیمت بیداری در برابر دیگری.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/post/214</link>
      <author>ماه بانو</author>
      <comments>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/comments/205068/9397775/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205068.post-9397775</guid>
      <pubDate>Mon, 07 May 2012 07:44:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خالی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;آدم گاهی هست اما انگار نیست. دیدنش، شنیدنش، خواندنش، خوردنش، خوابیدنش و خلاصه همه علائم حیاتش عادیست اما.... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;به قول شاعر آن ترانه معروف، گوش می کنم نمی شنوم، نگاه می کنم نمی بینم ... تفاوت البته در آن است که چشم و گوش شاعر مربوطه را چیزی پر کرده بود که همان "تو" بود ولی&amp;nbsp;چشم و گوش من سراپا پر از خالیست و بس. الان غر نمی زنم، یعنی چنان خالیم که&amp;nbsp;غرزدنی هم در کار نیست. و این حس عجیبی است که تهی شده ای، جایی در مغزت چنان سبک است که غلغلکش می آید. آن وقت وسط این همه خالی بودن تنها حس حقیقی ای که دارم گرسنگی است!!! یا نه گرسنگی نه!!! میل به جویدن و بعد بلیعدن. حالا فکر می کنم گاوها هم همین حس را دارند لابد. یک حس خالی پر از میل به جویدن و بلعیدن....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/post/213</link>
      <author>ماه بانو</author>
      <comments>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/comments/205068/9326939/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205068.post-9326939</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Apr 2012 10:10:45 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آدمهای غریب</title>
      <description>&lt;p&gt;باور کنید آدمها دارند به طرز نگران کننده ای یک جور&amp;nbsp;غریبی می شوند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقای عزیز خودش من را فرستاده پیش آقای ایکس که برو کارت را راه می اندازد، حالا که آقای ایکس کار را انجام داده و نوبت به امضای آقای عزیز رسیده می فرمایند " چرا رفتی پیش آقای ایکس، حالا من امضا نمی کنم"&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقای محترم در مصاحبه ورودی&amp;nbsp; از نظر علمی و توان کارگروهی نمره منفی گرفته، آن وقت نامه داده که " از ادامه همکاری با شما انصراف&amp;nbsp;دادم"!!!&amp;nbsp;&lt;img title="تعجب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif" alt="تعجب" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانمی که دارد از تاکسی پیاده می شود به راننده یادآوری می کند که باقی پولش را پس بدهد، راننده با غر و لند پول را پس می دهد بعد رو می کند به من و می گوید "ببین چه آدمهایی پیدا می شن، می گه بقیه پولمو بده"!!!!&lt;img title="ابرو" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/23.gif" alt="ابرو" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/post/212</link>
      <author>ماه بانو</author>
      <comments>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/comments/205068/9240643/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205068.post-9240643</guid>
      <pubDate>Mon, 09 Apr 2012 06:44:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سرم را به شیشه کنار پنجره تکیه داده ام و چشمانم را بسته ام. سعی می کنم یک داستان قدیمی را به یاد بیاورم اما چیزی به ذهنم نمی رسد. چشم هایم را باز می کنم و دوباره می بندم، این بار تصویرهای محوی به خاطرم می آید. داستان ذره ذره پر رنگ تر می شود و بعد می رسم به یک جای خاصی از قصه که قهرمان داستان با بی صبری منتظر صبح روز بعد است تا با معشوقش ملاقات کند و فکرهای زیادی از سرش می گذرد. بعد&amp;nbsp;همه چیز&amp;nbsp;قطع می شود!!! دیگر چیزی یادم نمی آید. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;چشم هایم را باز می کنم و دوباره می بندم. تصویرهای مبهمی جان می گیرند، اما بی شک این تصویرها به این قصه ارتباطی ندارند. فکر می کنم شاید باید آخرش را خودم بسازم و بعد فکر می کنم حوصله ساختنش را ندارم و باز فکر می کنم چیزی که من بسازم مشکل قصه را حل نمی کند. چشمهایم را باز می کنم و خیره می شوم به خیابان، مغازه ها و خانه هایی که به سرعت رد می شوند&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/post/211</link>
      <author>ماه بانو</author>
      <comments>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/comments/205068/9175845/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205068.post-9175845</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Mar 2012 09:10:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;امروز رفتم قورخانه. در مجموعه تاریخی ای که ساختمان های وزارت امور خارجه هم در آنجاست، کتابخانه و موزه ای هست به نام موزه ملک. بهتون توصیه می کنم اگر تهران هستید و این موزه را تا به حال ندید، حتما سری به این موزه بزنید. مجموعه&amp;nbsp;ای از نقاشی ها و خطاطی های دوره قاجار در این موزه هست که دیدنش خالی از لطف نیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/post/210</link>
      <author>ماه بانو</author>
      <comments>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/comments/205068/9171574/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205068.post-9171574</guid>
      <pubDate>Mon, 26 Mar 2012 10:02:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>طالع من</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;در این سفر چنان طالع بینی ای شدم که نگو و نپرس. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;تو محله چینی های سنگاپور محض خنده و یه کم کنجکاوی رفتیم پیش مرد میانسالی که کف بینی و پیشگویی می کرد. مرده هی به آسمون اشاره می کرد و می گفت هرچی می گم از اونجا می یاد از ماه و ستاره ها!!! بعد کف دست منو نگاه کرده و می گه مجردی؟ می گم بله. می گه دوست یا نامزد نداری؟ می گم نه. دوباره با ژست خاصی کف دستم رو نگاه می کنه و می گه " این خطها به من می گن که تو مشکل ارتباطی داری و دوران طولانی ای مجرد می مونی". با خنده می گم اینو خودم می دونم خط لازم نداره، چیز دیگه ای نیست که بگی. باز به آسمون اشاره می کنه می گه جوابا اونجاست حالا بگو چه سئوالی داری؟ می گم ببین تو زندگی موفق می شم؟ یه نگاهی بهم کرده و می گه: محصلی؟ می گم : بله. دوباره کف دستمو نگاه کرده و می گه برای موفقیت باید راهت رو درست انتخاب کنی.&amp;nbsp;اگه ریاضیاتت خوبه برو داروسازی و پزشکی بخون، اگه ادبیاتت خوبه برو وکیل بشو!!!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بعد کلی خنده به این نتیجه رسیدیم که آقای پیشگو رو باید بفرستیم دوره مشاوره تحصیلی تا بتونه الهامات آسمانیش رو سر و سامون بده و یاد بگیره برای موفقیت در چه رشته ای باید چه مهارتی داشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/post/209</link>
      <author>ماه بانو</author>
      <comments>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/comments/205068/9166762/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205068.post-9166762</guid>
      <pubDate>Sun, 25 Mar 2012 08:58:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آرزو</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;تو عالم بچگی عید برا من نه معنی تعطیلی داشت، نه خرید، نه تغییر و نه حتی آرزو. عید برایم فقط معنی سفره هفت سین داشت. مامان سفره هفت سین بزرگی توی اتاق بالایی پهن می کرد. دورتادور سفره پتوهایی با ملافه های کاملا سفید روی زمین می انداخت و پشتی های ابری بزرگ می گذاشت. گلدانها را توی راهرو می چید و روی پله های ورودی یک فرش کوچک می انداخت. آخر سر هم پرده های اتاق رو عوض می کرد و به جای پرده های پارچه ای که گل های قرمز درشت داشتند، پرده های توری سفید آویزان می کرد. پرده ها را می شست و همانطور که هنوز نم داشتند آویزان می کرد تا چروک نشوند. پرده ها اتاق رو پر از &amp;nbsp;بوی خاصی می کردند، بوی نم، بوی صابون، بوی تمیزی... اتاق بالایی آفتاب گیر بود و با آن پرده های توری پر از نور می شد. با آن بو و آن نور، به نظرم دنیا توی آن اتاق بود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;مامان و بابا می رفتند میدان تره بار پرتقال هایی می خریدند که توی کاغذهای سفید و صورتی بسته شده بود، با جعبه های سیبی که رویش پوشال های کاغذی بود. آن موقع ها کیوی و موز خیلی همه گیر نبود ولی انگور و انارهایی که از پاییز در سردخانه مانده بودند، میوه های شاهانه شب عید بودند. روز اول عید شیرینی ناپلئونی داشتیم برای روزهای بعدی شکلات های دو رنگ سفید و قهوه ای می خریدند و شرینی های مربایی. آجیل را هم بابا خودش از بازار می خرید. پاک کردن آجیل و جدا کردن میوه ها خودش مراسمی داشت. میوه های و آجیل خوب برای مهمان ها بود و بقیه برای مصرف روزانه خانه.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;شیک ترین ظرف های آن دوره یا ملامین بودن یا بلورهایی که از شدت سنگینی قابل جابه جا کردن نبودند. چینی ها سالی یک بار آن هم برای سفره هفت سین از بوفه در می آمدند. برای همین هم عاشق ظرف چینی بودم، هنوز هم چینی گل سرخی را به هر کریستالی ترجیح می دهم چون با دیدنش یاد سفره هفت سینی می افتم که همه چیزش بوی تازگی و تمیزی می داد. تمام سیزده روز سفره پهن بود &amp;nbsp;از میهمان ها همان جا پذیرایی می کردند. البته ما هم بودیم که هی توی پله ها بالا و پایین برویم و ذوق کنیم از دادن خبر آمدن میهمان جدید. حالا با یک حساب سرانگشتی 25 سالی از آن روزها می گذرد و عید دیگر آن حال و هوا را ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;عید دیگر آن حال و هوا را ندارد. نمی دانم تقصیر پیر شدن من است یا عوض شدن دنیا. دوست دارم دنیا بهتر شود، نه آن طور کلیشه ای که هر شب عید آرزوهای خوب می کنیم، بلکه یک جور واقعی!!! یک جوری که انگار پرده های توری نمدار تویش آویزان کرده باشند. این بار برای کس خاصی آرزوی سال خوب نمی کنم، کسی را هم از آرزویم مستثنی نمی کنم. آرزو می کنم دنیا بشود مثل سفره هفت سین بچگی هایم، تازه، تمیز و پر برکت. توی دلم برای همه آرزوی شادی دارم، آرزوی نو شدن، تازه شدن، آرزوی تمیز شدن؛ برای همه، حتی برای آنها که ازشان متنفرم و یا حتی لایق تنفر هم نمی بینمشان.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;خدایا لطفا آرزویم را برآورده کن، چون فقط تو می توانی و چون من به قدرت تو باور دارم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/post/208</link>
      <author>ماه بانو</author>
      <comments>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/comments/205068/9138590/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205068.post-9138590</guid>
      <pubDate>Sun, 18 Mar 2012 12:01:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حاجی فیروز</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;این مطلب رو در چندین سایت مختلف به همین شکل دیدم و به نظرم جالب اومد :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نوروز و حاجی فیروز اصلا فرعی نیستند، خیلی هم اصلی اند. داستان عمو نوروز، داستانی عاشقانه است. عمو نوروز منتظر زنی است. آنها می خواهند با هم ازدواج کنند...عمو نوروز نماد کسی است که برکت می دهد، حالا شاه یا هر کس دیگر و آن زن هم منتظر عمو نوروز است. معمولا زن همیشه با زمین هم هویت است، جز در بعضی از اساطیر مصری که زمینش مذکر است، معمولا زن و زمین یکی هستند. الهه که عاشق شاه است، او را انتخاب می کند و آن زن عاشق (سال) هم عمو نوروز را برمی گزیند . دیدار زن و عمو نوروز اتفاق نمی افتد. زن هیچوقت در زمان عمو نوروز بیدار نیست، آن قدر خانه را روفته و روبیده و کار کرده که خوابش برده. زن صاحب خانه است و مرد مسافر، و این سفر همیشه ادامه دارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;اما داستان حاجی فیروز بسیار جدی تر و مهم تر است. مرحوم مهرداد بهار حدس زده بود که سیاهی صورت حاجی فیروز باید مربوط به بازگشت او از دنیای مردگان باشد. ظاهرا داستان از این قرار است که &amp;ldquo;ایشتر&amp;rdquo; که همان الهه تموز است شاه دوموزی- را برمی گزیند. یک روز الهه به زیرزمین می رود و با ورود الهه به زیرزمین، در روی زمین باروری متوقف میشود. نه دیگر درختی سبز می شود و نه دیگر گیاهی هست. خدایان که از ایستایی جهان ناراحت بودند، برای پیدا کردن راه حل جلسه میکنند و قرار میشود که نیمی از سال را &amp;laquo;دوموزی&amp;raquo; به زیر زمین برود و نیم دیگر سال را خواهر دوموزی که &amp;laquo;گشتی ننه&amp;raquo; نام دارد، به جای برادر به زیرزمین برود. وقتی دوموزی به روی زمین می آید، بهار میشود و تمام مراسم نوروز هم ظاهرا و احتمالا به دلیل آمدن اوست. وقتی دوموزی را به زیرزمین میفرستند، لباس قرمز تنش میکنند و دایره، دنبک، ساز و نی لبک دستش می دهند و این یعنی خود حاجی فیروز. صورت سیاهش هم مربوط به بازگشت از دنیای مردگان است و این شادمانی ها برای بازگشت دوموزی از زیرزمین است. همه می دانیم حاجی فیروز طلایه دار عید نوروز است، اما اکثر ما از داستان شکل گیری این اسطوره بی خبریم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دکتر کتایون مزداپور استاد زبان های باستانی و اسطوره شناس گفته است زنده یاد دکتر مهرداد بهار سالها پیش حدس زده بود سیاهی صورت حاجی فیروز به دلیل بازگشت او از سرزمین مردگان است و اخیرا خانم شیداجلیلوند که روی لوح اکدی فرود ایشتر به زمین کار می کرد، به نکته تازه ای پی برد که حدس دکتر بهار و ارتباط داستان بنیادین ازدواج مقدس با نوروز و حاجی فیروز را تایید می کند. دکتر مزداپور می گوید:" نوروز جشنی مربوط به پیش از آمدن آریایی ها به این سرزمین است لااقل از دو سه هزار قبل این جشن در ایران برگزار می شده و به احتمال زیاد با آیین ازدواج مقدس مرتبط است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;تصور می شده که الهه بزرگ، یعنی الهه مادر، شاه را برای شاهی انتخاب و با او ازدواج می کند." دکتر صنعتی زاده این الهه را "ننه" یا "ننه خاتون" نام داده، معادل سومری آن "نانای" و معادل بابلی و ایرانی آن "ایشتر" و " آناهیتا" است. &amp;nbsp;تا آنجا که می دانیم این الهه خدای جنگ، آفرینندگی و باروری است. دکتر مزداپور داستان این ازدواج نمادین و اسطوره ای را که بنیادی ترین نماد نوروز است چنین شرح داد:" اینانا یا ایشتر که در بین النهرین است عاشق 'دوموزی' یا 'تموز' می شود( نام دوموزی در کتاب مقدس تموز است) و او را برای ازدواج انتخاب می کند."&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;تموز یا دوموزی در این داستان نماد شاه است.الهه یک روز هوس می کند که به زیرزمین برود. علت این تصمیم را نمی دانیم. شاید خودش الهه زیرزمین هم هست. خواهری دارد که شاید خود او باشد که در زیرزمین زندگی می کند. اینانا تمام زیورآلاتش را به همراه می برد. او باید از هفت دروازه رد شود تا به زیرزمین برسد. خواهری که فرمانروای زیرزمین است، بسیار حسود است و به نگهبان ها دستور می دهد در هر دروازه مقداری از جواهرات الهه را بگیرند. در آخرین طبقه نگهبان ها حتی گوشت تن الهه را هم می گیرند و فقط استخوان هایش باقی می ماند. از آن طرف روی تمام زمین باروری متوقف می شود. نه درختی سبز می شود، نه گیاهی هست و نه زندگی. و هیچکس نیست که برای معبد خدایان فدیه بدهد و آنها که به تنگ آمده اند جلسه می کنند و وزیر الهه را برای چاره جویی دعوت می کنند &amp;nbsp;الهه که پیش از سفر از اتفاق های ناگوار آن اطلاع داشته، قبلا به او وصیت کرده بود که چه باید بکند. &amp;nbsp;به پیشنهاد وزیر خدایان موافقت می کنند یک نفر به جای الهه به زیرزمین برود تا او بتواند به زمین بازگردد و باروری دوباره آغاز شود. در روی زمین فقط یک نفر برای نبود الهه عزاداری نمی کرد و از نبود او رنج نمی کشید؛ و او دوموزی شوهر الهه بود. به همین دلیل خدایان مقرر می کنند. نیمی از سال را او و نیمه دیگر را خواهرش که "گشتی نه نه" نام دارد، به زیرزمین بروند تا الهه به روی زمین بازگردد. &amp;nbsp;دوموزی را با لباس قرمز در حالی که دایره، دنبک، ساز و نی لبک دستش می دهند، به زیرزمین می فرستند. شادمانی های نوروز و حاجی فیروز برای بازگشت دوموزی از زیرزمین و آغاز دوباره باروری در روی زمین است&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/post/207</link>
      <author>ماه بانو</author>
      <comments>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/comments/205068/9138446/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205068.post-9138446</guid>
      <pubDate>Sun, 18 Mar 2012 10:55:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بلاد خارجه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;رفته بودم سفر بلاد خارجه و 10 روزی نبودم، حالا هم که آمدم انگار نیستم. کاری نیست جز یک مشت پیگیری بی معنا که انجام دادنش با دیپلم هم مقدور است و احتیاجی به دکتری ندارد. تفاوت دکتری تا دیپلمش می شود چهارتا لغت غلمبه سلمبه و دو تا اصطلاح اورجینال انگلیسی. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;از بودن و نبودنم که بگذرم در بلاد خارجه به من خوش گذشت. نتیجه آنکه اگر باز هم یک پولی، شانسی، توانمندی ای چیزی رو کند، خوب است آدم برود بلاد دیگر را بگردد و مارکوپلو بازی در بیاورد.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/post/206</link>
      <author>ماه بانو</author>
      <comments>http://mehrmahbanoonevesht.persianblog.ir/comments/205068/9132350/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-205068.post-9132350</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Mar 2012 09:36:05 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
